كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد
در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي
و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي
و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري
مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم
اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا
ای كاش من خدا بودم
آن وقت تو را جای ستارهها می گذاشتم
تو را تو سینه ی ماه میكاشتم
جای خورشید میتاباندم
ای كاش من خدا بودم!!!
تو را خالق دل خود میپنداشتم
صبر ایوب و برمیداشتم
دلم و صبوری میدادم
بستر عشق تو تا ابد تو وجودم میگذاشتم
ای كاش من خدا بودم...
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم
تا ابد با درد و رنج خویش خلوت می کنم
رفتی...
با رفتنت کاخ دلم ویرانه شد
برگرد در این ویرانه ها احساس غربت می کنم
خيلي سخته عاشق كسي بشي اما اون حتي ندونه درد تو ![]()
از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سرد تو
خيلي سخته زندگيت فنا بشه واسه ديدن يه لبخند رو لباش
واسه گفتن از اميد و آرزو تو سياهي غم انگيز شباش
من نيومدم بگم عاشقتم چون از اين حرفا پر گوش همه
اشتباهه كه ميگن گريه ي زن روي زخماي تنش يه مرهمه
من نيومدم بگم تو هم بيا مثه قصه ها بريم از اين ديار
يا كه خيلي مهربون يه مدتي واسه من اداي عشقو در بيار
تو ميخواي برنده باشي، ميدونم به همه ميگم ببازن جلو پات
هر چي اسپند به آتيش ميكشم تا كه چشمت نزنن، بشن فدات
تو ميخواي پرنده باشي مي دونم يه نفس هواي خوشبختي ميخواي
خودم آسمون هفتمت ميشم تو فقط بگو، بگو باهام مياي![]()
زندگي دايره است
مركزش صفر بزرگ
و منم داخل آن
و تويي نيز چو من
و من وتو با هم
مي توانيم كه از صفر
بسازيم عددي
و به اندازه اندازه ي خود
حجم اين دايره را بيش كنيم
گرچه صفريم ولي گسترش خويش كنيم
پس اگر من به تو ياري نكنم
و تو ماني بي من
يا بمانم بي تو
آسمان بي كس و بي مهر شود
دايره خالي و بي مصرف و صفر شود.
ای عشق دلت همیشه زندان من است
اتشکده ی عشق تو از ان من است
انروز که لحظه ی وداع من و توست
ان لحظه شوم ترین لحظه ی پایان من است

در بازار بورس قلب تو
چند سهم باید خرید
تا ضربان به ظاهر منظمش
حتی ذره ای از سرمایه عشقم نسبت به تو را به باد فنا ندهد؟

مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم

دنيا را بد ساخته اند ...
کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد ...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...
love
Ocean of tears (اقيانوس اشك)
Valley of death (دره مرگ)
End of life (آخر زندگي)!
اگر مي دانستم عشق پاياني دارد هيچگاه عاشق نمي شدم ! اگر مي دانستم معناي عشق بي وفايي و دلشكستن است در همان لحظه اول كه دلم را به تو هديه دادم آن را از تو پس مي گرفتم ...... اگر مي دانستم روزي از من سرد و خسته مي شوي در همان لحظه اول آشنايي مان قيد تو را مي زدم
یک نفر می یاد که من تشنه بوسیدنشم
مثل یک معجزه اسمش تو کتابا اومده
تنها اون شعرای عاشقونه خوندن بلده
خالیه سفرمونو پر از شقایق می کنه
واسه موجای بلند دستاشو قایق می کنه
نيلوفري هستم كه تمام هستيم را
مرداب تنهايي به يغما برده است
و اكنون نزارتر از هميشه
سجده بر اب زده ام
تكيه گاهي ميخواهم
تا بر ان تكيه كنم
و "قدقامت عشق"را
تجربه كنم
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
با توام
با تو بودم با تو هستم
با تو که سرنوشت مرا رقم زدی
روحم را مجروح کردی
چشمانم را پر از اشک
و دستانم را با لبانت آشنا ساختی .....
با تو که گلهای شعمدانی باغچه ام را خشکاندی
پرستو ها یی که در طاقچه اتاقم آشیان کرده بودند پر اندی
بهار رویاهام را مبدل به خزانش کردی
عاشق بودم
تو عشقم را ربودی و احساسم را در بی احساسی خود مدفون ساختی ..
سالهاست که زمان در گذر است
و من بسنده کرده ام به :" شاید فردا
و بارها گفتم ام : شاید فردا سرنوشت تلخ و محت زایم پایان پذیرد ..
با توام و باز برای تو مینویسم ..


اكنون اين منم كه امروز غربت را به سكوت تبديل مي كنم...
و حضورم را به بي تو ماندن...
...،...قلبم را به تهي شدن...
و عشقم را به ناكامي!
،...اشكم را به سرما...
و دلم را به نا اميدي.
و...
و اين تويي كه از آغاز مرا واژه ساز خود ساختي...
واژه ساز ه خود ساخته اي كه هرگز واژه اي نياموخت...
...،من اين واژه نامه ي بي واژه را نمي خواهم...
اين حضور توست كه مرا تسكين است...
و واژه هاي مرا لبريز....
....،آغاز بي تو ماندن!
در كنار يك غمكده ي بي انتها...
آري...
در كنار سرماي سالها بي قراري...
و بي فانوسي!
..........، آري!
اين منم كه امروز آواي ندامت سر مي دهم،...
و سرود گل را بي پايان مي گذارم...
تا شايد،
..........روزي،
.................لحظه اي،
..........جايي،
تو به ديدارم آيي...
و آن روز....
من خوشبخت ترين عاشق روي زمينم...
من عاشق ترينم...
"اگر به خانه ي من آمدي،اي مهربان،براي من چراغ بيار،و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم..."
بی تو قلب من شکسته
این همون دل شکسته است که به انتظار نشسته
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
عاشقم،عاشقترینم
بگو که اینو میدونم
حالا که از عشقت دیوونم
بگو که با تو می مونم
ای تو تنها خوب دنیا بی تو من تنها ترینم
با تو مثل یک ستاره بی تو من خاک زمینم
می خوام از دست تو گهواره بسازم
سر بزارم روی دستات به سعادتم بنازم
می خوام اون چشمای دریایی رو آیینه کنم
با نگاهت توی چشمام دردمو تازه کنم
تو که نیستی دنیا تاریکه برای دل خسته ام
بی تو من تنهای تنهام
دل به خلوت تو بسته ام...
ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون می هراسم شعله ايی افسرده گردی ای که در خوبی و پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سويت ميکشانی قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!

اگر نگاهم را از یاد ببری
گرمی دستانم را از یاد ببری
اسمم را به خاطر نیاوری باز هم
دوستت دارم و خواهم داشت
امروز که محتاج تو ام از تو خبری نیست
فردا که بیائی دیگر از من اثری نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
نگاهت در دلم شور آفرين است
مرا مستي دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گيرا ترين است
ز يك ديدار پي بردي به حالم
عجب درمن نگاهت نكته بين است
سخن از عشق ومستي گوي با من
سخن هايت برايم دلنشين است
مرا در شعله ي عشقت بسوزان
كه رسم دوستداريها همين است
نشان عشق را در چشم تو خواندم
دلم چون كويي آيينه بين است
به من لطف گل مهتاب دادي
تنت با عطر گلها همنشين است
دوست را هم تو باش آغاز وپايان
كه عشق اولي وآخرينست
نگاهتو كوك نكني من خودمو دار ميزنم
چشات اگه رو پنجره طرح ستاره نزنن
دست خودم نيست دلمو به درو ديوار ميزنم
همیشه غمگین ترین لحظات را همان کسانی به ما میدهند که شیرین ترین
لحظات را تقدیم ما کردند
باز هم دنباله دارد
با تو بودن بی تو بودن
باز هم دنباله دارد
شعر بودن را سرودن
تا به کی باید بمانم
شعر حسرت را بخوانم
تا به کی از تو بخوانم
بی تو و تنها بمانم
تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم
ای همه بود و نبودم
ای همه تار و پودم
تا به کی باید به این قلب بلورین دل بدوزم
پس بگو آن حس ویرانی کجاست؟
پس بگو آن عشق مستانی کجاست؟
من چرا باید بمانم
از تو من اما نخوانم
پس بیا تا در نگاهت
عشق را از نو نشانم
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
با پول اون نخ خریدم زخم دلم رو بستمش
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
بین من و تو فاصله است یک در سرد آهنی
من که کلیدی ندارم تو واسه چی در می زنی
این در سرد لعنتی شاید نخواد که وا بشه
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم



سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم !