من و تو

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!

من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست!

 

دوستت دارم..

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم
 
 

                      
 
                       دوستت دارم

مرگ من

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

***

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروز ها دیروز ها!

***

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

***

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

***

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه...شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

***

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

***

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ائینه می ماند بجای

تار موئی نقش دستی شانه ای

***

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق دور و پنهان می شود

***

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار هفته ای

خیره می ماند بچشم راه ها

***

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

***

بعدها نام مرا باران و بادنرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ 

زمان

بگذر زمان که با گذرت روح خسته و دل بیقرارم ارم گیرد

 بگذر زمان که با گذرت دل طوفان زده و فکر اشفته ام سامان گیرد

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم بی مهری بشررو

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بی وفایی و دورویی رو

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بازیها وسردرگمی های زندگی رو

بگذر زمان که با گذرت کابوس زندگی را در ذهنم دفن سازم

بگذر زمان که با گذرت شعله های اتش عشقم فرو کش کند

بگذر زمان که با گذرت شاید بتوانی سدی دربرابر چشمانم قرار دهی

بگذر زمان که با گذرت شاید سوی چشمانم به من باز گردد

بگذر زمان که با گذرت دوست داشتن رو به بشر بشناسانم

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم اخر جوانمردی رو

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم طریقه ی مهر ورزیدن رو

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم  طریقه ی موندن وتا اخرایستادن رو

بگذر زمان که با گذرت بشناسانم ادم ها و نگاهایشان رو

      بگذر زمان که با گذرت انتظارم به پایان رسد