
چند سال پیش چنین روزی خدا دو فرشته ی آسمانی رو به زمین میون ما آدما فرستاد...
دوقلوهای آسمانی تولدتون مبــــــــــــــارک![]()
![]()
از خدا می خوام بهترنها مال شما باشه ...

چند سال پیش چنین روزی خدا دو فرشته ی آسمانی رو به زمین میون ما آدما فرستاد...
دوقلوهای آسمانی تولدتون مبــــــــــــــارک![]()
![]()
از خدا می خوام بهترنها مال شما باشه ...
که در یک دستش مشعل
و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود
و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلورفت و از فرشته پرسید:
« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟»
فرشته جواب داد:
« می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم
و با این سطل آب آتش های جهنم را خاموش کنم.
آنوقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد!»
به سراغ دلم رفتم و دیدم که تو آنجائی ...
ساکت و زیبا و دوست داشتنی ...
مثل یک غنچهء گل سرخ ...
تو را در باغ احساسم کاشتم ...
تا ریشه بدوانی ...
غافل از اینکه ریشه هایت سراسر وجودم را خواهد پوشاند ...
و وقتی به خود آمدم ، که دیگر تمامی مرا فرا گرفته بودی ...
دیگر من نبودم ، هر چه بود تو بودی ...
آری ... از آن روز به بعد هر روز تو را از محبت سیراب کردم ...
از تو شنیدم و با تو سخن گفتم ...
و علفهای هرز وجودم را از ریشه در آوردم تا تو بیشتر در تار و پودم رشد کنی ...
و مرا تسخیر کنی ... و ... تو هم که چه خوب روح و جسم مرا فرا گرفتی ...
و بهانه ای شدی برای بودن ... گفتن و نوشتن ...
آری عزیزم زندگی بهانه می خواهد ... چه بهانه ای زیبا تر از تو ...
تو که سراپای مرا غرق غنچهء عشق کردی ...
و برایم سرودی از دل ... از رویایی زیبا ... و جنگل درونم سبز شد ...
و باران های بهاری ... و شکفتن گل محبت ... و وجودم غرق رایحه ای خوش گردید ...
... و حالا ...
که تبدیل به گلی زیبا شدی ، در چشمانت شوق گلدانی طلائی می بینم ...
و دستانی از هر طرف برای چیدنت تا تمنا ... و در تنت شوق رفتن و بریدن ...
عزیزم ... عشق آزاد است ...

آسمان نگاه تو ، دریایی از عشق است برای غنچه های پژمرده دلم و سرزمینی پر از آرامش برای مرغ مینای بیقرار دلم .قصه تنهایی ام را در تاریکی شب با تو در میان می گذارم .
لابه لای نسترنهای باغ رویایم ، دستان گرمت را جستجو می کنم و من امروز طلوع صداقت را در میان انبوه تاریکیها باور کردم و به غریبانه بودن اشکهایت در خزان سادگی ایمان آوردم همراه با موسیقی باد به حیاط می روم و از باغچه ، یک دسته گل رز می چینم و آن را در سبد پر از گل آرزوهایم می کارم و با عشقی نو ، آن را به تو هدیه می دهم و در زیر آسمان بارانی ، فریاد می کشم :
عشقم دوســــــتت دارم
لبخند ملیح وسبز رنگت راخواهانم چرا که صدای خنده تو ، تلاطم امواج ذهنم را آرامش می بخشد .
و این زیباترین ترانه است برای من !

و عشق هدیه ایست جاودانی. و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو می کنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم. نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد. در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم. به آفتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب بر می دارد. و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد و جوانه های ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکند. اما با این اوصاف می دانم قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم با همین قلب کوچک به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم...