

اكنون اين منم كه امروز غربت را به سكوت تبديل مي كنم...
و حضورم را به بي تو ماندن...
...،...قلبم را به تهي شدن...
و عشقم را به ناكامي!
،...اشكم را به سرما...
و دلم را به نا اميدي.
و...
و اين تويي كه از آغاز مرا واژه ساز خود ساختي...
واژه ساز ه خود ساخته اي كه هرگز واژه اي نياموخت...
...،من اين واژه نامه ي بي واژه را نمي خواهم...
اين حضور توست كه مرا تسكين است...
و واژه هاي مرا لبريز....
....،آغاز بي تو ماندن!
در كنار يك غمكده ي بي انتها...
آري...
در كنار سرماي سالها بي قراري...
و بي فانوسي!
..........، آري!
اين منم كه امروز آواي ندامت سر مي دهم،...
و سرود گل را بي پايان مي گذارم...
تا شايد،
..........روزي،
.................لحظه اي،
..........جايي،
تو به ديدارم آيي...
و آن روز....
من خوشبخت ترين عاشق روي زمينم...
من عاشق ترينم...
"اگر به خانه ي من آمدي،اي مهربان،براي من چراغ بيار،و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم..."

سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم !