تورا
در بهار صدا کردم
نامت گلی شد
ميان دست هايم خنديد
***
تو را
در تابستان خواندم
يک آفتاب در چشم من گريست
***
تو را
از پاييز پرسيدم
درختی راز خويش را
به خاک گفت
***
نشان تو را
از زمستان پرسيدم
بغض تمام پرندگان
باران شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 22:55 توسط mahak
|
سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم !