من كه ميدانم شبی عمرم به پايان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان ميرسد
من كه می دانم كه تا سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست، نيست
ميان مرگ و آدمي قول و قراري نيست، نيست
من كه ميدانم اجل نا خوانده و بي دادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست، نيست
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟
من كه مي دانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشي من سهل و آسان مي رسد
پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 22:52 توسط mahak
|
سلطان سرزمين پهناور دل کوچکم !