گردوباره متولد میشدم هرگزباواژه ای به نام عشق آشنانمیشدم
یه اتاق سرد سرد...پنجره های نیمه باز دارم وصیت می کنم می خوام برم یه جای دور اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور طناب دار و می بینی توی اتاق مال منه می خوام برم پیش خدا این آخرین راه منه به خدا جهنمم از این عذاب بهتره دارم می رم...تا آخر بشم واست یه خاطره دارم می رم تو نبینی التماس دلمو دارم می رم تا که خدا حل کنه این مشکلمو لا اقل بزار تو گور یه لحظه آروم بگیرم وقتی میای یه شاخه رز بزار سر مزار من یه فاتحم واسم بخون یار جوون..رفتن من
یه قلم...یه کاغذوبا یه دنیا حرف و راز
نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت
20:11 توسط mahak| |

