تبليغاتX
شفق عشق
شفق عشق

گردوباره متولد میشدم هرگزباواژه ای به نام عشق آشنانمیشدم

































یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

این بار  حرف ،حرف نگفته ست

یک حرف تازه

 نه از تو ...

 هی فکر  می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

 دیگر تمام صفحه ها معتاد  نامت اند 

انگار  این قلم

جز  با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

 در گوشه های خالی قلبم

 در لحظه های  تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو  نیست که تکرار می شود

 مثل درخت در دل من ریشه کرده ای عزیز

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:43 توسط mahak|
بكوش دل ندا آمد كه يارآشنا آمد .. بدرد ما دوا آمد رضا آمد رضا آمد


بيايد فرش او از نور،زتار كيسوان حور .. كه آمد قبلهْ منظور،رضا آمد رضا آمد


جو عيس ميكند احيا،جو موسي با يد بيضاء .. ز نسل حيدر و زهرا،رضا آمد رضا آمد


بذاتش تالي حيدر،به عصمت وارث مادر .. ولايش عين بيغمبر،رضا آمد رضا آمد


بناه انس وجان است اين،امام مهربان است اين .. شفيع شيعيان است اين،رضا آمد رضا آمد

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:11 توسط mahak| |

رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!

ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!

من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!

من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!

گفتنی‌‌ها کم نیست!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:0 توسط mahak| |
اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم
 
 

                      
 
                       دوستت دارم
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:25 توسط mahak| |
 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار الود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

***

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای از امروز ها دیروز ها!

***

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

***

می خزند ارام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می ارم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

***

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

اه...شاید عاشقانم نیمه شب

گل بر روی گور غمناکم نهند

***

بعد من ناگه به یکسو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشم های ناشناسی می خزند

***

در اتاق کوچکم پا می نهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر ائینه می ماند بجای

تار موئی نقش دستی شانه ای

***

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق دور و پنهان می شود

***

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار هفته ای

خیره می ماند بچشم راه ها

***

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک دامنگیر خاک!

بی تو از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد انجا زیر خاک

***

بعدها نام مرا باران و بادنرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:48 توسط mahak|
بگذر زمان که با گذرت روح خسته و دل بیقرارم ارم گیرد

 بگذر زمان که با گذرت دل طوفان زده و فکر اشفته ام سامان گیرد

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم بی مهری بشررو

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بی وفایی و دورویی رو

بگذر زمان که با گذرت فراموش کنم اون همه بازیها وسردرگمی های زندگی رو

بگذر زمان که با گذرت کابوس زندگی را در ذهنم دفن سازم

بگذر زمان که با گذرت شعله های اتش عشقم فرو کش کند

بگذر زمان که با گذرت شاید بتوانی سدی دربرابر چشمانم قرار دهی

بگذر زمان که با گذرت شاید سوی چشمانم به من باز گردد

بگذر زمان که با گذرت دوست داشتن رو به بشر بشناسانم

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم اخر جوانمردی رو

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم طریقه ی مهر ورزیدن رو

بگذر زمان که با گذرت ثابت کنم  طریقه ی موندن وتا اخرایستادن رو

بگذر زمان که با گذرت بشناسانم ادم ها و نگاهایشان رو

      بگذر زمان که با گذرت انتظارم به پایان رسد

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 17:54 توسط mahak| |

درد عشقی کشیدم که مپرس             زهرهجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان واخر کار              دلبری برگزیده ام که مپرس

انچنان در هوای خواک درش            میرود اب دیده ام که مپرس

 من به گوش خود ازدهانش دوش       سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه میگزی که مگو        لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش          رنجهایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق        به مقامی رسیده ام که مپرس

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 4:4 توسط mahak| |
با تو ، همه رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم ،

با تو ، آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند ،

با تو ، کوهها حاميان وفادار خاندان من اند ،

با تو ، زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند ،

ابر حريري است که بر گاهواره من کشيده اند ،

با تو ، دريا با من مهرباني مي کند ،

با تو ، سپيده هر صبح بر گونه ام بوسه مي زند ،

با تو ، نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي کند ،

با تو ، من با بهار مي رويم ،

با تو ، من در عطر ياس ها پخش مي شوم ،

با تو ، من در هر شکوفه مي شکفم ،

با تو ، من در طلوع لبخند مي زنم ، در هر تندر فرياد شوق مي کشم ،

در حلقوم مرغان عاشق مي خوانم ، در ناي جويباران زمزمه مي کنم .

با تو ، من بودن را ، زندگي را ، شوق را ،

عشق را ، زيبائي را ، مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم .

با تو ، من در خلوت اين صحرا ، در غربت اين سرزمين ، در سکوت اين آسمان ،

در تنهائي اين بي کسي ، غرق فرياد و خروش جمعيتم ،

و "بوي باران ، بوي پونه ، بوي خاک ،

شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاک " ،

همه خوشترين يادهاي من ، شيرين ترين يادگارهاي من اند .

بي تو ، من ......

نه ، از بي تو بودن نميگم چون هيچوقت خودمو بي تو حس نکردم . از با تو بودن ، دل برام عادتي ساخته که بي تو بودن رو باور ندارم ، هميشه و هميشه با تو بودم ...

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 17:55 توسط mahak| |

زلیلی من شنیدم یا علی گفت
به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
كه این وادی دارالجنون است
كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می كرد
به گوش غنچه كم كم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت
دعایی كرد او هم یا علی گفت
یقین پروردگار آفرینش
به موجودات عالم یا علی گفت
خمیر خاك آدم را سرشتند
چو بر می خاست آدم یا علی گفت
مسیحا هم دم از اعجاز می زد
ز بس بیچاره مریم یا علی گفت
گرفت علی را ضربتی،كاری نمی شد
گمانم ابن ملجم یا علی گفت
مگر خیبر ز جایش كنده می شد
یقین آنجا علی هم یا علی گفت

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 14:38 توسط mahak| |
میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...
باشه!!!

ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!!!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:4 توسط mahak| |
بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

که به بالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آینه حجله ی بخت

مگر آن روی که مالند در آن سُم سمند

گفتم اسرار غمت هرچه بود گو می باش

صبر از این بیش ندارم چه کنم تا کی و چند

مکش آن آهوی مشکین مرا ای صیاد

شرم آز آن چشم سیه دار و مبندش به کمند

من خاکی که از این در نتوانم برخواست

از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

زان که دیوانه همان به که بود اندر بند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 4:9 توسط mahak| |

پایت را بلند كن
چرا باور نداری جسمی زیر كفشهایت ناله میكند
این جسم دل من است
همان چیزی است كه روزی به خودم گفتی عزیزترین است
اما امروز بیرحمانه زیر پایت گذاشتی؟
باشد باز هم سكوت میكنم
مهم اینست كه تو دلت جایگاهش عزیز است پس من نمی نالم
برایم دل تو ارزش دارد نه آنكه زیر پایت جا گذاشته ام
نمی دانم چرا؟
اما چرا میدانم
اگر عزیز بود كه زیر پایت به گرو نمی گذاشتم
باشد برو اما قدری آهسته تر
شاید روزی دوباره دلت بخواهد داشته باشی
پس بگذار قدری جان داشته باشد...

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 17:12 توسط mahak| |

 

 

ماه مبارک رمضان ...ماه ضیافت الهی بر تمامی شما مبارک باد

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:16 توسط mahak| |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …


دلم برای کسی تنگ است كه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…


دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…


دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…


دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …


دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …


دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…


دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…


دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…


دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…


دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…


دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…


دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…


دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…


دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…


دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…


دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…


دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…


دلم برای کسی تنگ است

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 17:13 توسط mahak|

شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟خیلی سخته ادم كسی رو نداشته باشه...


دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...


نتونه به هیچكی اعتماد كنه هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه ...


نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...


تك وتنها با یه دلی كه هی وسوسش می كنه اونو خالی كنه ...


اما راهی رو نمی بینه سرش روكه بالا می كنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...


خیری از اسمون هم ندیده

مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟!

 

بهش محل هم نداده تا رفته گریه كنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ...

 

خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله...

 

خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟!

 

خیلی سخته ادم احساس كنه خدا انو از بنده هایش جدا كرده ...

 

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ...

 

پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟!

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 17:11 توسط mahak| |
                               عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن

وقتی که دیگر نبود          من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت        من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد       من شروع کردم

وقتی او تمام شد           من شروع کردم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 1:13 توسط mahak| |

به که باید دل داد؟      به که باید پیوست؟   

و به چشمان که باید خندید

به نسیم گذرا    به گل اطلسی و یاس سفید   

به کبوتر حرم   یا به مهتاب خدا ؟

به که باید پیوست؟  به عبور گل سرخ     یا به تکرار نگاه  

یا صدای نفس چلچله ها

یا به یک برگ خزان دیده ی سرد؟

به که باید دل داد؟   به یکی مرد بزرگ   

یا به یک کودک شیطان و شرور

یا به یک نغمه ی شاد

به که باید پیوست؟  به یکی رود زلال    

یا به یک رشته ی پیچیده ی  کوه

یا به یک کوچ پر از عشق پرستوی قشنگ

به که باید خندید؟   به نگاه تر یک پروانه      

یا به یک شعله ی مستانه ی شمع    یا به یک روشنی تار دل دیوانه

به که باید خندید؟     به که باید پیوست؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 4:4 توسط mahak| |

 

ميروم خسته و افسـرده و زار

سـوي منزلگــه ويرانه خويش

به خـدا مي برم از شهـــر شما

دل شوريــده و ديوانــه خويش

 

مي برم تا كه در ان نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گنـاه

شستشويش دهم از لكه عشــق

زين همـــه خواهش بيجا وتباه

 

مي برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال

مي برم زنـــده بگورش سازم

تا از اين پس نكنــد ياد وصال

 

ناله مي لرزد،مي رقصد اشك

آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن

از تو ، اي چشمه جوشان گناه

شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم

دست عشق آمد از شاخـم چيد

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد

 

عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست

ميروم، خنده به لب،خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

اي اميـــــد عبث بي حاصــــل

 

ميروم خسته و افسـرده و زار

سـوي منزلگــه ويرانه خويش

به خـدا مي برم از شهـــر شما

دل شوريــده و ديوانــه خويش

 

مي برم تا كه در ان نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گنـاه

شستشويش دهم از لكه عشــق

زين همـــه خواهش بيجا وتباه

 

مي برم تا زتو دورش ســـازم

زتو ،اي جلــــوه اميد محــــال

مي برم زنـــده بگورش سازم

تا از اين پس نكنــد ياد وصال

  

ناله مي لرزد،مي رقصد اشك

آه ، بگــــذار كه بگريزم مـــن

از تو ، اي چشمه جوشان گناه

شايـد آن به كـه بپرهيـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه شـــادي بودم

دست عشق آمد از شاخـم چيد

شعلــه آه شد م ، صــد افسوس

كه لبــم باز بر آن لب نرسيـــد

 

عاقبت بنــد سفـــر پايـــم بست

ميروم، خنده به لب،خونين دل

مي روم از دل من دست بردار

اي اميـــــد عبث بي حاصــــل

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:43 توسط mahak| |

يادت هست روزي که دستت را به دستانم دادي و تمام وجودم را آتش زدي؟
آن روز نمي دانستم چرا مي سوزم؟!  ولي حالا خوب ميفهمم که دستانت پيام آور آتش
دروني ات بودند
اکنون نيز دارم مي سوزم؟! ولي نه از گرماي عشق تو
از غم نبودنت، از اندوه دوريت !؟
و چه زجر آور است اين سوختن، که حتي دريا دريا آب هم نمي تواند لحظه اي آرامش کند
بي تو حتي ديگر ساحل هم پاهاي آتشينم را در خنکاي آ؛وشش نمي گيرد !؟
انگار او هم به دوتايي بودن رده پاها عادت کرده و حالا رد پاي تنهاي من برايش غريبه
است
آه اي محبوب من، بي تو دنيا هم مرا آتش  ميزند

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17:33 توسط mahak|

دوست دارم براي تو بنويسم ...


 

ميخوام توي نوشته هام هميشه با من باشي ...


 

ميخوام بهت بگم چقدر دوستت دارم ...


 

ميخوام بگم يه جزيره ي تک و تنهام که بدون تو دلم ميگيره .


 

ميخوام شبها ، رو به ستاره ها با هم خاطرات شيرينمون رو بشماريم .


 

ميخوام به قداست عشقمون کوچيک بشم تا با تو به پرواز شاپرکهاي کنار برکه

بخندم ...


  

مثل حس نياز توي سجاده ام


 

مثل روياهاي کودکي ام ...


 

نميدونم !


 

شايد احساسم مچاله شده باشه


 

اما با همين حس شيرين کودکي مي نويسم ...


 

تا بدوني ...


 

به اندازه ي تمام دعاهاي شبانه ام دوستت دارم . . .

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:57 توسط mahak| |

عشق می ورزم به همه چیز

به آفتاب، 

به غروب،

به همه ابرهای سیاه،

به قطرات پاک باران،

به همه شاپرکان،

به یک غنچه نشکفته شده در باغ،

وبه آنکه نوری از شوق به من می بخشد

ودلی که ازم دور است

عشق می ورزم

باهمه ذرات وجود

با همه دوری راه

عشق می ورزم

عشقی از اعماق وجود

و چه شیرین است لحظه دیدن تو در مهتاب

لحظه بوئیدن آن عطر دل انگیز سلام

لحظه غرق شدن در تو

لحظه بوسیدن تو

من به شوق تو و دیدن تو

به همه عشق می ورزم

من تورا میخوانم 

من تورا می جویم

من تورا می بویم 

من تورا می بوسم ...

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:52 توسط mahak|

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن اززهد و توبه میگویم

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گویا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دارو خموش و مکارند

آه من هم زنی  زنی که دلش

در هوای تو میزند پروبال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:49 توسط mahak| |