تبليغاتX
غروبی بی پایان ...

غروبی بی پایان ...

گردوباره متولد میشدم هرگزباواژه ای به نام عشق آشنانمیشدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  تو را دوست دارم...

عشق می ورزم به همه چیز

به آفتاب، 

به غروب،

به همه ابرهای سیاه،

به قطرات پاک باران،

به همه شاپرکان،

به یک غنچه نشکفته شده در باغ،

وبه آنکه نوری از شوق به من می بخشد

ودلی که ازم دور است

عشق می ورزم

باهمه ذرات وجود

با همه دوری راه

عشق می ورزم

عشقی از اعماق وجود

و چه شیرین است لحظه دیدن تو در مهتاب

لحظه بوئیدن آن عطر دل انگیز سلام

لحظه غرق شدن در تو

لحظه بوسیدن تو

من به شوق تو و دیدن تو

به همه عشق می ورزم

من تورا میخوانم 

من تورا می جویم

من تورا می بویم 

من تورا می بوسم ...

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت17:52توسط mahak |

  زن...

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن اززهد و توبه میگویم

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گویا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دارو خموش و مکارند

آه من هم زنی  زنی که دلش

در هوای تو میزند پروبال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت17:49توسط mahak | |

  صحبت من با خدای مهربونم...

من از خدا خواستم ...

 

من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خدا گفت : نه

 

 

آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني

 

 

من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد

خدا گفت : نه

 

روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

 

 

من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد

خدا گفت : نه

 

 

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است

 

 

من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد

خدا گفت : نه


من به تو برکت مي دهم
خوشبختي به خودت بستگي دارد

 

 

من از خدا خواستم تا از درد ها
آزادم سازد

خدا گفت : نه

 

درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

 

 

من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد

خدا گفت : نه


تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

 

 

من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

خدا گفت : نه

 

 

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از هم? آن چيزها لذت ببري

 

 

من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم

خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی؟؟؟

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت22:32توسط mahak | |

  خدا...

با توام،با تو،خدا



یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست

پاکتی از کلمه



جعبه ای از لبخند



نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من



باز خلوت شده است

قبل از این که برسم،دوستی را بردند

یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای

دوست قسمت شده است



با توام،با تو، خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد

چقدر می ارزد؟

من که هر جا رفتم

جار زدم

این قلب حراج شده



بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچوقت اما

هیچکس قلب مرا قرض نکرد،

هیچکس دل نخرید

با توام،باتو،خدا

بیا،این دل من،پس مال خودت

من که دیگر رفتم اما

ببر این دل را

 

         

 


+نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت4:56توسط mahak |

  بی تو....

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم كه هر وقت دلم برایت تنگ شد


در دایره حضورش تو را به من نشان دهد


می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم


هر وقت دلم هوای تو را كرد


عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت كنند


می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم


كه هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشكنند


دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد


می خواهم امشب با تمام قلب هایی كه احساس مرا می فهمند و می شنوند


پیمان ببندم كه هر وقت صدای قلب بی قرار مرا هم شنیدند


عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت17:24توسط mahak | |

  

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

کاش در این سفر هم سهم خوبی باشیم

یا از روز ازل من و تو ما باشیم

کاش که می دانستیم ما همه مهمانیم

که در این بی راهه مائیم که می مانیم

اکنون که ما هستیم دل ها همه در خوابند

وقتی که بی داریم آنگه ترانه می خوانند

از ترانه شبنم من ستاره ها دیدم

در این سفر با هم من کنایه ها دیدم

سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم

این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت4:9توسط mahak | |

  پوچی به نام زندگی...

 
 
 
 
می نویسم: خدا

اثر مازوخیسمی وجود من...فکر می کنم...گذشته ها...لعنت به ادم!! لعنت به حوا !!

عشق!! دروغی بینظیر به بشریت

و من عاشق شدم...عاشق چه؟ عاشق هیچ!

سرم را بالا می گیرم...دوستانم...ادم هایی شاید بهتر یا بدتر از من...نگاه ها همه
 
 عصبی...همه در پی مسخره کردن ...گذشته,حال ,اینده...

چه چیز می ماند؟

خدا؟

فانی...

عرفانی...

از کسالت ناخن هایم را می جوم و گوش می کنم...به غوغای پنکه در اتاق...چه
 
ریتمی...سول سی ر فا لا دو می
 
ریتمش بیشتر به می مینور می زند...

گوش کن...می خواند...من خسته از چرخش های پیاپی...

ذهن مالیخولیایی من همه چیز را می جود...نه نوشخوار می کند!

احتیاج دارم چیزی بترکانم! اکس شاید...یا...ادمی...

افکار نامنظم...شکست ...شکستی پی در پی شکستی دیگر...فحش می شنوم...

من:چرا هیچوقت غرورم را نشکستم؟

من:چون غرور شکستنی نیست...

من:لعنت به تو

من:لعنت به تو

به پارک نگاه می کنم...ادم های هر زه در پی دوستی...نگاه های نا زیبا...انسان های
 
 زیبا...تضاد...تضاد...

به پارک می روم...جایی دنج...

غذا های ته مانده در بشقاب...از خوردن متنفرم...فیلمی می بینم...صحنه
 
 ارو تی کی شاید!! هم اغوشی گرم...

فکر می کنم...به اشتباهاتم...می دانم هیچ چیزی درست نخواهد شد...
 
نه من نه اطرافم و نه حتی اطرافیانم...می خواهم همه چیز را رها کنم...
 
می خواهم از ان خودم باشم...تنهای...تنها...

می نویسم : حقیقتی تلخ

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت19:19توسط mahak | |

  

نکنه خدا نکرده سفر بهت بسازه

عوض کنه هواتو آب و هوای تازه

نکنه خدا نکرده یادت نمونه اشکام

یادت بره چه خستم یادت بره چه تنهام

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت16:50توسط mahak | |

  

پریشانم

 خدایا کفر نمی‌گویم،


پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


 لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است....

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت3:30توسط mahak | |

  

 

 

دل مي سپرم به چشمات


چشمـــات چشـــمه نوره


تو کــــوچه هـای قلـــــبم


هميشــــــــه... در عبوره


پـــــــل مي زنم به قلبت


از راه رنـــگـــين کمــــون


رو جـــــاده مــي نويسم


هميشــــــه با من بمون


...................


با هــــــــر نگاه پاکــــت


پر ميشـــــــــم از تـرانه


من با تو مونــــــــدگارم


اي بهتــــــــرين بهـــانه


از نســـل پاک عـشقی


روحــــــت گـــل اقاقی


تا صـــبح ميـلاد عشق


عمــــــرت بمونه باقی!


+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت0:0توسط mahak | |

  

اس ام اس تبریک عید نوروز1388

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت


بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام


سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،


اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام


******** سال نو مبارک ********

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت15:25توسط mahak | |

  

 

 

هرشب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی

دوباره گریه م میگیره انگار تو آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

یاد تو میشه تکرارلحظه ی بی تو بودنم

ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم

رفتی و شکستنم نشونی هست از نبودنت

دستای نامردم شهر چرا از من ربودنت؟

دیگه فقط آرزومه لحظه ای، با توبودنم

این و بدون که همیشه تنها ترین تنها منم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت21:11توسط mahak | |

  

 

 

گل من باش یار خار با من

                                    رخ از تو دولت دیدار با من

شمار بوسه را از کام من خواه

                                   لب شیرین ز تو مقدار با من

لبم در بوسه بازی با لبت گفت :

                                    خموش از تو و گفتار با من

تو ماه آسمانم باش هر شب

                                   سرشک ثابت و سیار با من

لبت را با لب من آشنا کن

                                      چه ترسی؟پاسخ اغیار با من

به مستی چشم بیمارت به من بخش

                                         پرستاری از آن بیمار با من

شبی پرهیز خود بشکن به یک بار

                                              لبم را بوسه زن تکرار با من

تو در نازی و من گرم نیازم

                                        مرا انکار کن اصرار با من

سر افکندن به پایت زحمتی نیست

                                          اشارت از تو ایثار با من

تو مهر خویش را هر روزه کم کن

                                    همه شب گریه بسیار با من

رقیبا هر چه جز یار است با تو

                                         اجازت ده بماند یار با من...

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت4:10توسط mahak | |

  

 

گنه کردم گناهی پر ز لذت

در آغوشی که گرم و آتشین بود

گنه کردم میان بازوانی

که داغ و کینه جوی و آهنین بود

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

گنه کردم چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فرو خواندم به گوشش قصه عشق

تو را می خواهم ای جانانه من

تو را می خواهم ای آغوش جانبخش

ترا ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

بروی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه میدانم چه کردم

در آن خلوتگه تاریک و خاموش.....

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت20:38توسط mahak | |

  

بيم آن ندارم که روزي آسمان تورا از من بگيرد

 بيم آن دارم که روزي تو خود را از من بگيري

 بيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند

 خورشيد مهر تو را پنهان کند

 درختي را که من در تو کاشته ام براندازد

 وبرگ هاي طلايي دوستي را بر خاک اندازد

 تو خود را از من مگير من در تو و با تو زاده شدم

 بگذار در تو و با تو بميرم

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت18:27توسط mahak | |

  

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو

ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند

خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو

یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو

خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت15:58توسط mahak |

  

درچند هزار سال ميشود عاشق بود


شيفتگي ات را از ياد نمي برم

 
تاج گلي بر شانه هايم بگذار

 
كبوترانم

 
هر صبح نامت را پرواز ميدهند

 
گوش كن


كلمه ها را به سوي تو ميفرستم

 
به هزار هزار رنگ

 
با عاشقانه ترين فرياد


فراموش نكن


در يك چهار راه خاكستري


بي انتظار نشسته ام


و به تو نگاه ميكنم....


+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت1:8توسط mahak | |

  

 بي تو اي عشق در اين آتش هجرا چه كنم؟


            شب هجرا تو را چاره و درمان چه كنم؟


                            شمع گشتم كه بسوزم به سحر در دل شب


چون سحر باز نيايي من بي جان چه كنم؟؟


             دل من زنده به ديدارت مانده است هنوز


                              در وصالت نشوم واله و حيران چه كنم؟؟

+نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت3:51توسط mahak | |

  

یه اتاق سرد سرد...پنجره های نیمه باز 
                                           یه قلم...یه کاغذوبا یه دنیا حرف و راز

دارم وصیت می کنم می خوام برم یه جای دور

                                    اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور

طناب دار و می بینی توی اتاق مال منه

                                   می خوام برم پیش خدا این آخرین راه منه

به خدا جهنمم از این عذاب بهتره

                                   دارم می رم...تا آخر بشم واست یه خاطره

دارم می رم تو نبینی التماس دلمو

                                   دارم می رم تا که خدا حل کنه این مشکلمو                         

لا اقل بزار تو گور یه لحظه آروم بگیرم

                                   وقتی میای یه شاخه رز بزار سر مزار من

 یه فاتحم واسم بخون یار جوون..رفتن من

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت20:11توسط mahak | |

  

نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند


مثل آسماني که امشب مي بارد....


و اينک باران


بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند


و چشمانم را نوازش مي دهد


تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر کنم
        

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت21:50توسط mahak | |

  

HapPy ValeNtin'S daY

تمام خانه پر میشه از این تصویر رویایی

                         تماشا کن ...

                                          تماشا کن ...

                                                           چه بی رحمانه زیبایی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت0:30توسط mahak |

  

هرگز شبیه مردم دیگر نبوده ام 

 آن را که دیده اند دیگران، ندیده ام

                     از این بهار دلکش و از شوق زندگی

                    ا ز لحظه های بی خبری ،مست ماندگی

سهمی نبرده ام چیزی ندیده ام

غم و غصه های من از رنگ دیگریست

                     از دردهای من کسی آگه نبوده نیست

                     آهنگهای زندگی من پر از غم است

در سطر سطر شعرش امواج ماتم است

از دشت و کوه و دره از، چشمه های آب

                     پاییز طلایی و این آفتاب ناب

                     از رعد و برق آسمان و ابرهای دور

از نغمه های شاد بلبلان پر سرور

سهمی نبرده ام ، چیزی ندیده ام

                 فقط تو بخوان

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت2:42توسط mahak | |