|
تو را دوست دارم...
عشق می ورزم به همه چیز به آفتاب، به غروب، به همه ابرهای سیاه، به قطرات پاک باران، به همه شاپرکان، به یک غنچه نشکفته شده در باغ، وبه آنکه نوری از شوق به من می بخشد ودلی که ازم دور است عشق می ورزم باهمه ذرات وجود با همه دوری راه عشق می ورزم عشقی از اعماق وجود و چه شیرین است لحظه دیدن تو در مهتاب لحظه بوئیدن آن عطر دل انگیز سلام لحظه غرق شدن در تو لحظه بوسیدن تو من به شوق تو و دیدن تو به همه عشق می ورزم من تورا میخوانم من تورا می جویم من تورا می بویم من تورا می بوسم ...
تا نهان سازم از تو بار دگر راز این خاطر پریشان را میکشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن اززهد و توبه میگویم تو برایم ترانه میخوانی سخنت جذبه ای نهان دارد گویا خوابم و ترانه ی تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل آری و نه به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند راز دارو خموش و مکارند آه من هم زنی زنی که دلش در هوای تو میزند پروبال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال
من از خدا خواستم که پليدي هاي مرا بزدايد خدا گفت : نه آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم .بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتي است من از خدا خواستم به من شکيبائي دهد خدا گفت : نه شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد. شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است من از خدا خواستم تا به من خوشبختي دهد خدا گفت : نه من از خدا خواستم تا از درد ها خدا گفت : نه درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد خدا گفت : نه من از خدا خواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد خدا گفت : نه من به تو زندگي مي بخشم تا تو از هم? آن چيزها لذت ببري من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا ديگران همان طور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی؟؟؟
با توام،با تو،خدا
می خواهم امشب از ماه قول بگیرم كه هر وقت دلم برایت تنگ شد
سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم کاش در این سفر هم سهم خوبی باشیم یا از روز ازل من و تو ما باشیم کاش که می دانستیم ما همه مهمانیم که در این بی راهه مائیم که می مانیم اکنون که ما هستیم دل ها همه در خوابند وقتی که بی داریم آنگه ترانه می خوانند از ترانه شبنم من ستاره ها دیدم در این سفر با هم من کنایه ها دیدم سخن از رفتن نیست ، ما همه مهمانیم این دو روز دنیا رفتنی است می دانیم
نکنه خدا نکرده سفر بهت بسازه عوض کنه هواتو آب و هوای تازه نکنه خدا نکرده یادت نمونه اشکام یادت بره چه خستم یادت بره چه تنهام
پریشانم خدایا کفر نمیگویم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است....
دل مي سپرم به چشمات چشمـــات چشـــمه نوره تو کــــوچه هـای قلـــــبم هميشــــــــه... در عبوره پـــــــل مي زنم به قلبت از راه رنـــگـــين کمــــون رو جـــــاده مــي نويسم هميشــــــه با من بمون ................... با هــــــــر نگاه پاکــــت پر ميشـــــــــم از تـرانه من با تو مونــــــــدگارم اي بهتــــــــرين بهـــانه از نســـل پاک عـشقی روحــــــت گـــل اقاقی تا صـــبح ميـلاد عشق عمــــــرت بمونه باقی!
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت
هرشب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی دوباره گریه م میگیره انگار تو آغوش منی روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه با این که نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه یاد تو میشه تکرارلحظه ی بی تو بودنم ببین که عاقبت چی شد قصه با تو بودنم
رفتی و شکستنم نشونی هست از نبودنت دستای نامردم شهر چرا از من ربودنت؟
دیگه فقط آرزومه لحظه ای، با توبودنم این و بدون که همیشه تنها ترین تنها منم
گل من باش یار خار با من رخ از تو دولت دیدار با من شمار بوسه را از کام من خواه لب شیرین ز تو مقدار با من لبم در بوسه بازی با لبت گفت : خموش از تو و گفتار با من تو ماه آسمانم باش هر شب سرشک ثابت و سیار با من لبت را با لب من آشنا کن چه ترسی؟پاسخ اغیار با من به مستی چشم بیمارت به من بخش پرستاری از آن بیمار با من شبی پرهیز خود بشکن به یک بار لبم را بوسه زن تکرار با من تو در نازی و من گرم نیازم مرا انکار کن اصرار با من سر افکندن به پایت زحمتی نیست اشارت از تو ایثار با من تو مهر خویش را هر روزه کم کن همه شب گریه بسیار با من رقیبا هر چه جز یار است با تو اجازت ده بماند یار با من...
گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آتشین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود در آن خلوتگه تاریک و خاموش گنه کردم چشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش در آن خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم فرو خواندم به گوشش قصه عشق تو را می خواهم ای جانانه من تو را می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق دیوانه من هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید تن من در میان بستر نرم بروی سینه اش مستانه لرزید گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا چه میدانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش.....
بيم آن ندارم که روزي آسمان تورا از من بگيرد بيم آن دارم که روزي تو خود را از من بگيري بيم آن دارم که شب در وجود تو طوفان کند خورشيد مهر تو را پنهان کند درختي را که من در تو کاشته ام براندازد وبرگ هاي طلايي دوستي را بر خاک اندازد تو خود را از من مگير من در تو و با تو زاده شدم بگذار در تو و با تو بميرم
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...
درچند هزار سال ميشود عاشق بود
بي تو اي عشق در اين آتش هجرا چه كنم؟
یه اتاق سرد سرد...پنجره های نیمه باز دارم وصیت می کنم می خوام برم یه جای دور اونجایی که فرشته ها هستن واسم سنگ صبور طناب دار و می بینی توی اتاق مال منه می خوام برم پیش خدا این آخرین راه منه به خدا جهنمم از این عذاب بهتره دارم می رم...تا آخر بشم واست یه خاطره دارم می رم تو نبینی التماس دلمو دارم می رم تا که خدا حل کنه این مشکلمو لا اقل بزار تو گور یه لحظه آروم بگیرم وقتی میای یه شاخه رز بزار سر مزار من یه فاتحم واسم بخون یار جوون..رفتن من
نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند |